گذرانِ آن تابستان تابناک و طَرَبناک را دیدم به چشمم و شوق داشتم به دیدنِ پاییزی که در آن زندگانیِ من بارها زنده شد و اینبار اما....مرد. من دیدم به چشمانِ خود که در تبِ تابستان به زیر پتویی به خواب میرفتم و میسوختم از گرمایِ دلنشینِ آن پتویِ خاکی و پَرپَر میزدم برای شبی پاییزی که دَفن کنم خودم را زیرِ آن پتو و خنکایِ شب را با چشمانش لمس کنم....تنها....تنها با چشمانش لمس کنم....خنکای شب را. چه شد یکهو که گم کردمَش من پتوی نازنینم را؟
پ.ن:حس میکنم با گذرِ زمان آشتی کردم....فقط اونه که میتونه آرومم کنه....گذشت....آخ جون یک ساعت دیگه هم گذشت
پ.ن:حس میکنم با گذرِ زمان آشتی کردم....فقط اونه که میتونه آرومم کنه....گذشت....آخ جون یک ساعت دیگه هم گذشت
+ نوشته شده توسط پریا در شنبه 9 آبان1388 و ساعت
17:7 |


