زمان مثل یه مداد میمونه که داره رو صفحه ی سفید ذهنم راه میره و فقط یه سری رد سیاه روش به جا میذاره....چند وقته نوک این مداد هم تموم شده ولی هنوز داره راه میره....رد سیاهش هم به زخم تبدیل شده....زخمی که بر اثر اصطکاک چوب روی ذهنم ایجاد شده....
پ.ن۱:روی ماسه ها با انگشتم نوشتم " پرید " !!!
پ.ن۲:ماندگار باشید....
پ.ن۳:بهانه مثل پتک میمونه....نکوبید توی سرم....آخ!
پ.ن۴:خواستم بگم دلم میشکنه دیدم دل ندارم ساکت شدم!!!
پ.ن۵:این اتفاقات دومینو واری که دارن میفتن لذت یه پیش بینی درست ولی بی منطق رو به آدم میچشونن!!!
+ نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه 29 مرداد1388 و ساعت
18:3 |

