من و خودم دو نفریم....دو نفر مستقل از هم....از خودم بدم میاد ولی من رو دوست دارم....خودم خیلی بدم ولی من دختر خیلی خوبیم....مشکل زندگی من اینه که خودم از من قدرتمند تره!!!همیشه این خودمم که رئیسم....من تقریبا هیچ کاره ام....اینبار هم مثل همیشه مسخ خودم شدم....اه بهم اخم نکن دیگه....میدونم دارم همون کاری رو میکنم که قبلا ها بهم گفته بودی ازش متنفری....میدونم من یه خائنم....اصلا....اصلا از کجا معلوم تو هم....؟!تو رو خدا اگه فهمیدی منو دریاب!!!
پ.ن۱:هنوز اون زمان کذایی نرسیده؟!۲ تا دلیل چی بودن؟!
پ.ن۲:لب ورچیدن هام به خاطر طعم گس خرمالوست....وگرنه زندگی همچنان شیرین و زننده ست!
پ.ن۳:بلا تکلیفی....نیش باز و اخم و حوالی ساعت ۱۰:۳۰ به بعد شب!!!
پ.ن۴:تقریبا به گیلاس حسودیم میشه!!!
+ نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه 25 تیر1388 و ساعت
15:40 |

