از دست خودم کلافه ام....نمیدونم چرا همه اتفاقا رو دارم به یه موضوع خاصی ربط میدم....حالا این هیچی....نمیدونم چرا همه چیز اینقدر جالب جور درمیاد!!!
هیچ مثال نقضی برای تصوراتم پیدا نمیکنم....همه چیز به بهترین شکل ممکن جور درمیاد....همه تاریخ ها....همه یادداشت ها(چه مغزی چه کتبی)....همه شنیده ها....همه چی!!!
پ.ن۱)توی این لحظه دلم میخواد چنان از ته دلم فریاد بزنم که همه ذهنیاتم موج صوتی بشن و بریزن بیرون!!!
پ.ن۲)دیگه دیوار جواب نمیده....یه چیز دیگه بهم پیشنهاد کنید!!!
پ.ن۳)با صدای اذان صبح خوابم برد....لذت بخش ترین استرس دنیا رو توی خواب تجربه کردم!!!
پ.ن۴)میشه باز خسته شد و زد توی گوش سرنوشت!!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یه بار دیگه خدا بهم فهموند که " لعنتی من اگه میخواستم میتونستم تو رو خر (!!!) خلق کنم!!! "
(نوشته شده در ۱۲ مرداد ۱۳۸۷ /۵ تا پست پایین تر!)
+ نوشته شده توسط پریا در سه شنبه 28 آبان1387 و ساعت
19:27 |

