روزی را به یاد دارم که همه جا پر از خدا بود در ژرفای کودکی تفاوت بین خدا و انسان آشکار از چشمان سبز نورانی و پوست شفاف خاکستری....روی در....زیر کمد....خشم او و اشتیاق من....پاک بودم پاکتر از آب زلال شوق داشتم شوق آغوش و وصال و پس از گذشتن این همه سال ذهن من تنهاست بی پاسخ تنها یک سوال که چرا در رویای پاک روزگار پاکی نیز من از او رانده شدم؟
پ.ن:از روزی که پیر مرد کودک را از درون نهر آب نجات داد سرنوشت او این چنین رقم خورد:رنج در ازاء زندگی
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
این عدالت نیست که تو هیچوقت غمگین نباشی و ما رو با غم سرشته باشی!!!
+ نوشته شده توسط پریا در دوشنبه 27 خرداد1387 و ساعت
17:10 |

