پ.ن:حس میکنم با گذرِ زمان آشتی کردم....فقط اونه که میتونه آرومم کنه....گذشت....آخ جون یک ساعت دیگه هم گذشت
|
گذرانِ آن تابستان تابناک و طَرَبناک را دیدم به چشمم و شوق داشتم به دیدنِ پاییزی که در آن زندگانیِ من بارها زنده شد و اینبار اما....مرد. من دیدم به چشمانِ خود که در تبِ تابستان به زیر پتویی به خواب میرفتم و میسوختم از گرمایِ دلنشینِ آن پتویِ خاکی و پَرپَر میزدم برای شبی پاییزی که دَفن کنم خودم را زیرِ آن پتو و خنکایِ شب را با چشمانش لمس کنم....تنها....تنها با چشمانش لمس کنم....خنکای شب را. چه شد یکهو که گم کردمَش من پتوی نازنینم را؟
پ.ن:حس میکنم با گذرِ زمان آشتی کردم....فقط اونه که میتونه آرومم کنه....گذشت....آخ جون یک ساعت دیگه هم گذشت + نوشته شده توسط پریا در شنبه 9 آبان1388 و ساعت
17:7 |
زمان مثل یه مداد میمونه که داره رو صفحه ی سفید ذهنم راه میره و فقط یه سری رد سیاه روش به جا میذاره....چند وقته نوک این مداد هم تموم شده ولی هنوز داره راه میره....رد سیاهش هم به زخم تبدیل شده....زخمی که بر اثر اصطکاک چوب روی ذهنم ایجاد شده....
پ.ن۱:روی ماسه ها با انگشتم نوشتم " پرید " !!! پ.ن۲:ماندگار باشید.... پ.ن۳:بهانه مثل پتک میمونه....نکوبید توی سرم....آخ! پ.ن۴:خواستم بگم دلم میشکنه دیدم دل ندارم ساکت شدم!!! پ.ن۵:این اتفاقات دومینو واری که دارن میفتن لذت یه پیش بینی درست ولی بی منطق رو به آدم میچشونن!!! + نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه 29 مرداد1388 و ساعت
18:3 |
تازه دارم میفهمم جنون یعنی چی؟!
یهو زد به سرم....آره آره باید همین الان تمومش کنم....آآآآآآآره همین الان الان....نه نه نه صبح دیره...الااااااااااااااااااان!!! تموم شد.... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخیییییییییییییییشش....پیروز شدم!!! به چه قیمتی؟!گروووووووووووووووووون....دارندگی و برازندگی....چیزی که زیاد دارم آبرو!!! پ.ن۱:کاش میمرد پ.ن۲:بوی جوی مولیان آید همی... پ.ن۳:ندارد....برو پایین! پ.ن۴:کسی که نمیدونه چند تا عدد داریم حالا تو بیا براش مشتق بگیر!!! پ.ن۵:آقا اشتیاق چنده؟! + نوشته شده توسط پریا در یکشنبه 4 مرداد1388 و ساعت
17:30 |
من و خودم دو نفریم....دو نفر مستقل از هم....از خودم بدم میاد ولی من رو دوست دارم....خودم خیلی بدم ولی من دختر خیلی خوبیم....مشکل زندگی من اینه که خودم از من قدرتمند تره!!!همیشه این خودمم که رئیسم....من تقریبا هیچ کاره ام....اینبار هم مثل همیشه مسخ خودم شدم....اه بهم اخم نکن دیگه....میدونم دارم همون کاری رو میکنم که قبلا ها بهم گفته بودی ازش متنفری....میدونم من یه خائنم....اصلا....اصلا از کجا معلوم تو هم....؟!تو رو خدا اگه فهمیدی منو دریاب!!!
پ.ن۱:هنوز اون زمان کذایی نرسیده؟!۲ تا دلیل چی بودن؟! پ.ن۲:لب ورچیدن هام به خاطر طعم گس خرمالوست....وگرنه زندگی همچنان شیرین و زننده ست! پ.ن۳:بلا تکلیفی....نیش باز و اخم و حوالی ساعت ۱۰:۳۰ به بعد شب!!! پ.ن۴:تقریبا به گیلاس حسودیم میشه!!! + نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه 25 تیر1388 و ساعت
15:40 |
دلم واسه تنهایی هام تنگ شده....حتی الان که تنهای تنهام!!!
پ.ن۱:علاوه بر خودشون منو هم بردن....حرفی هم نیست! پ.ن۲:دیگه چه اشکی؟ چه کشکی؟! پ.ن۳:ذهنم شکست!!! پ.ن۴:چیزی که نیست دیگه چه لزومی روی وجودش پا برجاست؟! بودن یا نبودن....این فقط یه تضاد کودکانه ست!!! پ.ن۵:ترس + بلندپروازی = دروغ!!! پ.ن۶:دو تا خراش دیگه هم اضافه شد....هنوز تازه ست....میسوزه! پ.ن۷:منتظر چیم؟! + نوشته شده توسط پریا در جمعه 19 تیر1388 و ساعت
11:2 |
کجایی پریا؟!
چی کار داری میکنی با خودت آخه عزیز من؟! پ.ن۱:زندگی اینقدرایی هم که میگن سخت نیست.... پ.ن۲:خودم و خدا و ذهن و ۱دونه.... پ.ن۳:میگم خدا رو شکر کنیم...میگه چرا؟!؟!؟! پ.ن۴:معتادین محترم....تسلیت....فیلتر شد! + نوشته شده توسط پریا در شنبه 2 خرداد1388 و ساعت
15:34 |
مرگ بر من!
پ.ن۱:چرا؟!؟!؟!؟! پ.ن۲:دنیای من پر شده از دروغ و تزویر و شهوت و کثافت....میخوام ترکش کنم! پ.ن۳:همیشه خودم رو دلداری میدادم که مهم خودتی....خودم؟!نچ.... پ.ن۴:به قول دوستان ۱۲ سال تحصیل آکادمیک تموم شد....هیه....صبر نکردم با هم تموم شیم!!! + نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 و ساعت
14:4 |
تف به هر چی احساسه که میخواستم داشته باشم.....فکر اینجاشو نکرده بودم!
پ.ن۱: ۴ و ۵ فقط ۲ تا! پ.ن۲:قانون جذب....انقدر الکی گفتم که یهو واقعی شد....چی شد؟! پ.ن۳:دارم خیانت میکنم به پریا....اصولا وقتی این کارو میکنن که بهتری در کار باشه...بهتر! پ.ن۴:دست.....ایستک گلابی....هزاری....۸۸/۳۰ پ.ن۵:گم شدم....حوصله ندارم دنبال خودم بگردم.....هرکی پیدام کرد مال خودش! + نوشته شده توسط پریا در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 و ساعت
14:1 |
باز هم آمد این دروغ بزرگ!باز پوشاند حقیقت را به برگ!بار دیگر سبزِ سبز!همچون فیلسوفی که جامه ی شهوانی رقصنده ای را بر تنش کرده اند به جبر!
پ.ن۱:داره میگذره....مثل همیشه....نه زود تر نه دیرتر! پ.ن۲:خواستم صرف تنوع یه کم کودکی کنم الان دلم میخواد زود دوباره بزرگ شم! پ.ن۳:دروغ ۱۳....اگه از خودم نمیترسیدم راستشو میگفتم! پ.ن۴:گاهی برای فرار از اشتباه دیگران....آدما خودشون اشتباه میکنن....میبینی آدما چه ابلهن؟! + نوشته شده توسط پریا در جمعه 14 فروردین1388 و ساعت
17:10 |
در کابوس زندگانی "آچمز*" گشته ام!
پ.ن۱:من همون دونده ای هستم که یه پام رو بستن به قلاده ی یه سگ! پ.ن۲:اتفاقات جدید و عجیب....اتفاقات تکراری و عجیب (از این جهت که چندباره تکرار میشن)! پ.ن۳:چه قدر بده که ارزشت حتی از "حرف" یکی دیگه هم کمتر باشه! --------------------------------------------------------------------------------------------- * در زبان ترکی "مز" معادل "نشدن" یا "نشدنی" فارسی و "آچ" معادل با بن فعل "باز شدن/کردن" میباشد. بنابراین واژه ی "آچمز" به معنای "باز نشدنی" میباشد که در فارسی روان محاوره به صورت "گیر کرده" و در مواردی "قفل کرده" معنی میشود و در اینجا مقصود حالتی از کابوس است که آدمی قدرت فریاد و حرکت را از دست میدهد. + نوشته شده توسط پریا در جمعه 2 اسفند1387 و ساعت
16:52 |
اینجا کجاست؟! من کجای این توپ سبز رنگ لعنتی قرار گرفتم؟! کجای این پهنه ی سیاه؟! برای چی اومدم؟! آیا واقعا کاری دارم؟! نه نه نه! قبول ندارم که خدا منو برای امتحان و آزمایش فرستاده....که چی بشه؟! من بد باشم یا خوب چه تاثیری روی اون داره؟! برای اونی که میدونه من چیم چه تفاوتی داره؟! نه نه نه! قبول ندارم که از بدو خلقت اینجوری آفریده شدم....خداوند در آفرینش مهارت خاصی داره....امکان نداره کار ضعیف بده بیرون. پس بقیه ی وجود من کجاست؟! تو بهشت پیش خدا؟! نه نه نه! قبول ندارم که خدای منصفم با دو نیمه ی یکی از آفریده هاش اینجوری ناعادلانه برخورد کنه. پس چی شده؟! چه اتفاقی داره می افته که من ازش بی خبرم؟! هی....با تو ام....تویی که من الان زیر نظرتم....داری میخونی دیگه؟! کی هستی؟! اسمت" خدا"ست؟! یا فقط "خدای پریا"؟! هه...چه تفاوتی داره؟! هرکی هستی دوست دارم....خیلی زیاد!
پ.ن۱) بالاخره این دو قطره اشک تقس هم دراومد...چه قدر خوب! پ.ن۲) همیشه از سفر خانواده ام میترسیدم....هیچ تغییری نکردم....چه قدر بهشون وابسته ام!!! پ.ن۳) همیشه از این که زیر نظر کسی باشم میترسیدم چون ممکن بود مشتم پیشش باز بشه. ولی الان آرومم چون خیلی وقته که هیچ کار خلاف قانونی که بهم تحمیل شده انجام ندادم! پ.ن۴) چه طور میشه خواب رو از لحظه های زندگی حذف کرد در صورتی که غیر قابل دسترس ترین احساسات با بسته شدن پلک ها تجربه میشه؟! پ.ن۵) به رهایی که فکر میکنم خشمم به بند فروکش میکنه! + نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه 10 بهمن1387 و ساعت
21:43 |
تازگی ها شکی کرده ام به وجود خودم....به اینکه آیا پریا فلکی همان دختریست که تو میبینی؟!در جستجوی دلیلم....دلیلی که توجیه کند مجموعه ی "پریا" ها را در ذهن دیگران!!!
من دارم منقبض میشم....گرمم کنید.....چگالش ناگهانی روحم یه خلا بزرگ درونم ایجاد کرده....خلائی که داره منو به کام سیاه خودش میکشه.....گرمم کنید.... "سردمه مثل یه قایق یخ کرده رو دریاچه ی یخ....یخ کردم"* پ.ن۱:دنبال هیجانم....شاید واسه همینه اینقدر دردسرساز شدم!!! پ.ن۲:تا حالا شده سر دوراهی ای گیر کنید که اجازه ی ورود به هیچکدوم از راه ها رو ندارید؟!؟!؟! پ.ن۳:آینده ی تلخ رو میبینم و به همون تلخی بهش میخندم!!! پ.ن۴:هی....پوچ گذرانی ام شروع شده!!! ------------------------------------------------------------------------- *زنده یاد حسین پناهی + نوشته شده توسط پریا در جمعه 13 دی1387 و ساعت
10:50 |
دو نه تا؟هیجده تا خوب!!!
دو تا نه تایی از عمرم گذشت....تا به اینجا رسیدم....جایی که مهم نیست کجاست....به یه روزی که امروزه....به ۲۴ آذر ۱۳۸۷ ....به یه روز سرد پاییزی....پاییزی که برای بار سوم توش شکفتم....مثل انار....مثل به....مثل گل داوودی من امروز وارد یه نه تایی نو از زندگیم شدم....سومین نه تایی عمرم.....از الان تا زمانی که بشم ۲۷ سال تموم....امیدوارم ۹سال آینده ی خوبی داشته باشم!!! از امروز به بعد شرایط جدیدی واسه زندگی دارم....مثلا: میتونم گواهی نامه رانندگی بگیرم میتونم اسم سرکشی هامو بذارم استقلال میتونم ازدواج کنم میتونم اعدام بشم .... من از امروز به بعد به دستان زبر قانون سپرده خواهم شد!!! پ.ن:مینا و مرضیه و مریم دوست داشتنی زادروزتون شاد باد! + نوشته شده توسط پریا در یکشنبه 24 آذر1387 و ساعت
21:42 |
فقط یک نگاه به آینده انداختم....فقط یک لحظه....دیوانه کننده بود....وای هنوز هم نمیتونم باور کنم که آینده ای در پیش دارم!!!
باورش سخته که شرایط دیگه اینی که الان هست نخواهد بود....وقتی به صورت پیرش نگاه کردم دوست داشتم از ترس جیغ بکشم....یعنی یه روزی دیگه نیست؟! پ.ن۱:خوب بودن شرط لازم و کافی برای محبوب بودن نیست!!! پ.ن۲:کی ازش تصوری داره؟! الف)لذت احتمال بلعیده شدن توسط یک خرس قهوه ای ب)لذت شنا کردن توی اقیانوس با یک دسته از دلفین ها پ.ن۳:دیشب تو یکی از ترسناکترین مکان های ممکن بودم!!! پ.ن۴:فقط امیدوارم خوشحال بشه!!!
+ نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه 7 آذر1387 و ساعت
12:55 |
از دست خودم کلافه ام....نمیدونم چرا همه اتفاقا رو دارم به یه موضوع خاصی ربط میدم....حالا این هیچی....نمیدونم چرا همه چیز اینقدر جالب جور درمیاد!!!
هیچ مثال نقضی برای تصوراتم پیدا نمیکنم....همه چیز به بهترین شکل ممکن جور درمیاد....همه تاریخ ها....همه یادداشت ها(چه مغزی چه کتبی)....همه شنیده ها....همه چی!!! پ.ن۱)توی این لحظه دلم میخواد چنان از ته دلم فریاد بزنم که همه ذهنیاتم موج صوتی بشن و بریزن بیرون!!! پ.ن۲)دیگه دیوار جواب نمیده....یه چیز دیگه بهم پیشنهاد کنید!!! پ.ن۳)با صدای اذان صبح خوابم برد....لذت بخش ترین استرس دنیا رو توی خواب تجربه کردم!!! پ.ن۴)میشه باز خسته شد و زد توی گوش سرنوشت!!! --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- یه بار دیگه خدا بهم فهموند که " لعنتی من اگه میخواستم میتونستم تو رو خر (!!!) خلق کنم!!! " (نوشته شده در ۱۲ مرداد ۱۳۸۷ /۵ تا پست پایین تر!) + نوشته شده توسط پریا در سه شنبه 28 آبان1387 و ساعت
19:27 |
همه چیز به یه لحظه بستگی داره....لحظه ای که جز برای من برای هیچ کس دیگه ای ارزش نداره....لحظه ای که یه گوی چگال از آرزوهام از گرانش ذهنم خارج میشه....
پ.ن۱) ته دنیام یه دیوار هست که اجازه ندارم از اونجا بیشتر پیش برم....هروقت میخوام ازش عبور کنم با سر میرم توش(تو دیوار!!!) پ.ن۲)اولین لحظه بیماری....همون لحظه ای که میکروب ها به طرز بی رحمانه ای تکثیر میشن....بدترین حالت بیماریه!!! درد من لرز و تب و زکام نیست***من از بی رحمی ویروس نالانم پ.ن۳) یه پشه تو کیس کامپیوترم مرده....نمیدونم مرگ طبیعی بوده یا برق گرفتگی!!! پ.ن۴) یعنی ممکنه؟! + نوشته شده توسط پریا در جمعه 10 آبان1387 و ساعت
18:22 |
سراسیمه داشتم دنبالش میگشتم.....
نبود....جاده پاک پاک بود..... پس کجا افتاده؟ آخه من فقط توی همون جاده سیر میکردم.... یادمه وقتی واردش شدم همراهم بود.... با نا امیدی از رفتگر جاده پرسیدم.... آقا شما روح منو ندیدی؟ گفت:اگه چیزی گم کردی باید برگردی.... از اون یکی راه برو جعبه گمشده ها اونجاست.... پرسیدم:تو بردیش؟ گفت:آره.... پرسیدم:چرا؟ گقت:چون اونجا جاش امن تره.... آخه مقصد مسافرای اون جاده خداست.... پ.ن:بر گرفته از یک داستان واقعی!!! پ.پ.ن:دقیقا درست فهمیدی!!! + نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه 1 آبان1387 و ساعت
17:45 |
می نویسم..... می نویسم..... می نویسم.....می نویسم تا ذهنم خالی شه ولی نمیشه!!!مغز من پر شده از چیزهایی که وجود نداره....از کسایی که وجود ندارن.....چرا آخه؟!؟!؟!؟!
چه شده است مرا؟! صفات من به صورت غول روی کاغذ میروند!!! خودکار ها بوی اشخاص میدهند!!! دفترها دنیا هایی جدا از این زمین بین دست ها میدوند!!! راستینان همه اهورایی شدند!!! بُد ها در فر و هیر چه رویایی(!) شدند!!! پ.ن:اوه چی گفتم....دقیقا همونی که می خواستم.... پ.پ.ن:برداشت آزاد(!) آزاد!!! + نوشته شده توسط پریا در شنبه 27 مهر1387 و ساعت
17:57 |
زیییییییییییییییییینگ
بازم این صدای تکراری....صدای زنگ مدرسه....جیغ گوشخراش ناظم....هجوم به سمت بوفه ی بهداشتی...."کیک....بیسکوییت....شیر....موز"....توی کیفم هیچی نیست....یه تخته شاسی با چند تا برگه توش...متنفرم از دفتر پاپکو که لطف مدرسه رو از بین برده....من دفتر فانتزی می خوام از اون برجسته ها....از خودکار متنفرم...مگه مدادسیاه چشه؟ زیییییییییییییییییینگ زنگ کلاس خورد....عاشق اون معلمیم که زنگ تفریح به سوالای بچه ها جواب میده....آخه تا چاییشو بخوره بیاد سر کلاس چند دقیقه بیشتر طول میکشه....از میز و نیمکت متنفرم....دوست دارم روی نیمکت بشینم نه پشتش....اگه یه روز یه معلمی مریض باشه نیاد سر کلاس انقدر دعا به جونش می کنم که.....خوب میشه فرداش میاد.....چرا دعا فقط آدمارو خوب می کنه؟ تیک تیک تیک تیک زییییییییییییییییییینگ زنگ خونه خورد....متنفرم از اون معلمای وظیفه شناسی که با صدای زنگ گچ و پرت نمیکنن و جلوتر از بچه ها نمی پرن بیرون از کلاس.....عاشق اون معلم دزدیم که ۵ دقیقه ی آخر کلاس رو استراحت میده....دیگه از زنگ خونه هم خوشحال نمیشم.....دیگه نمیتونم بُدُوم خونه که کارتون ببینم....تو اتاقم میز تحریر انتظارمو میکشه....با برگه های کپی شده ی طرح درس دبیرا که چسبیده به دیوار....دیگه دفترچه یادداشت ندارم توش مشقامو نوشته باشم.... زییییییییییییییییییینگ این صدای زنگ ساعته.....دیگه نمیتونم تا لحظه ی آخر قبل از اینکه زنگ مدرسه بخوره بخوابم....باید ۲ ساعت زودتر بیدار شم درس بخونم.....از رنگ ماژیک علامت زن متنفرم دیگه مثل قبلا ها وقتی ۲۰ میگیرم مامانم با اون ماژیکا زیرشو امضا نمیکنه....رنگ ماژیک یعنی.....مهمه....نکته کنکوری....تو امتحان میاد....بخونش.... وقتی وارد مدرسه میشم دنبال دوستام نمیگردم.....اولین کاری که میکنم دنبال ماشین اون معلمی میگردم که زنگ اول باهاش کلاس داریم.....نیومده؟ایول نیومده.....بووووووووووووووووق .....بچه برو کنار بذار پارک کنم.....نفرین بر دهانی که چشم میزند.....اومد..... زییییییییییییییییییینگ چه صدای گوش خراشی..... + نوشته شده توسط پریا در جمعه 29 شهریور1387 و ساعت
14:57 |
یه بار دیگه خدا بهم ثابت کرد که هست....اما حکیم
یه بار دیگه خدا بهم نشون داد که: "گر ایزد ز حکمت ببندد دری همان در گشاید به نحو بهتری" یه بار دیگه خدا بهم گفت:" هر چی بخوای من بهت میدم تو فقط کافیه بخوای....لعنتی بخواه دیگه!!! " یه بار دیگه خدا بهم فهموند که " لعنتی من اگه میخواستم میتونستم تو رو خر (!!!) خلق کنم!!! " پ.ن:خدا خیلی عجیبه ها!!! + نوشته شده توسط پریا در شنبه 12 مرداد1387 و ساعت
18:3 |
زندگی دیواریست بتونی که تو با سر در آنی!!!!
پ.ن:۲بار با سر در آنی یکی موقع رفت و یکی وقت برگشت!!! + نوشته شده توسط پریا در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت
21:20 |
روزی را به یاد دارم که همه جا پر از خدا بود در ژرفای کودکی تفاوت بین خدا و انسان آشکار از چشمان سبز نورانی و پوست شفاف خاکستری....روی در....زیر کمد....خشم او و اشتیاق من....پاک بودم پاکتر از آب زلال شوق داشتم شوق آغوش و وصال و پس از گذشتن این همه سال ذهن من تنهاست بی پاسخ تنها یک سوال که چرا در رویای پاک روزگار پاکی نیز من از او رانده شدم؟
پ.ن:از روزی که پیر مرد کودک را از درون نهر آب نجات داد سرنوشت او این چنین رقم خورد:رنج در ازاء زندگی ------------------------------------------------------------------------------------------------------------ این عدالت نیست که تو هیچوقت غمگین نباشی و ما رو با غم سرشته باشی!!! + نوشته شده توسط پریا در دوشنبه 27 خرداد1387 و ساعت
17:10 |
پُرم....پُرم از این همه شِکوه ای که تو دلم دارم...پُرم از سردرد...پُرم ار تکرار....پُرم از رویاهای شیرین که تنها رویاست....پُرم از امکان حقیقت شیرینی که حتی رویا هم نشده....اما...تُهی ام....تُهی از حتی یک هدف....تُهی از درونم....درون خودم....درون من که روزی قرار بود من باشه....اما الان یک" من"ِ سادست....شایدم پیچیده ولی نه شایسته....
این تقصیر همه ست جز خودم ....همه اونایی که یا من رو خورد کردن یا بزرگ....اونایی که من رو ما کردن و ما رو من.... پ.ن:این شاید از حس بدی بود که از یه ورود تازه تراوش کرد...تازه واردی که هنوز وارد نشده...خیرمقدم تازه وارد!!! پ.پ.ن:جمله هامو دوست دارم حتی اگه شما نفهمید چی میگم!!! --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نمیدونم بزرگ شم یا کوچیک ولی این قدری نباشم .... + نوشته شده توسط پریا در سه شنبه 21 خرداد1387 و ساعت
20:44 |
این سرگذشت کودکی ست که به سر انگشت پا هرگز دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسید!!!!
پ.ن:من تصویر....ما گلچین تقدیر و تصادفیم.... پ.پ.ن:پس گریه کن مرا به طراوت.... پ.پ.پ.ن:این جمله ها همه از زنده یاد حسین پناهی هستند که به تناسب حال اینجانب گلچین شده اند. + نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت
13:10 |
هنر لذت بردن از زندگی هنریه که برای یاد گرفتنش باید تنها باشی یا قبل از اینکه یاد بگیری به محیطت آموزش بدی....که البته غیر ممکن هم نیست.....
پ.ن۱:الکی خوشی بهترین حسیه که تا به حال تجربش کردم....و آگاهی بدترینش. پ.ن۲:به کسی که از دیدن آجر لذت میبره خیلی حسودیم میشه نه به کسی که واسه آیندش برنامه ریزی میکنه!!!! + نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 و ساعت
19:27 |
شده یکی خیلی بزرگتر از خودتون ببینید؟
بعد از روی خود بزرگ بینی براش کری بخونید؟ بعد بیاد یکی بزنه تو دهنتون بشینید؟ به خدا اعتقاد دارید؟ خدا بزرگتر از منه دیگه؟ براش کری خوندم....زد تو دهنم + نوشته شده توسط پریا در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 و ساعت
20:9 |
از کجا معلوم ۲۹ سال بعد از اون اتفاقی که منتظرشیم حس امروز نسل قبل رو نداشته باشیم؟
پ.ن:دقیقا چی مهمه؟! + نوشته شده توسط پریا در یکشنبه 21 بهمن1386 و ساعت
21:34 |
لحظه ها ۳ دسته اند:
۱)لحظه هایی که داری گریه میکنی ۲)لحظه هایی که داری میخندی و توی ذهنت ضرب المثل:"بعد از هر خنده گریه ای هست" رو تکرار میکنی ۳)لحظه هایی که آرامش ترس تو وجودت میندازه پ.ن:همیشه از فردا هام میترسم
+ نوشته شده توسط پریا در یکشنبه 21 بهمن1386 و ساعت
21:31 |
این خدا هم موجود عجیب غریبیه....یه اتفاق بد رو طوری میندازه که خوشحال بشی.یا میزاره وقتی کاملا نا امید شدی جوابتو میده که بهت نشون بده چه قدر احمقی.
یادمه روز ۱۹/۲/۸۶ که چهارشنبه میشد یادداشتی واسه خودم نوشتم که امروز بهش یه قدم نزدیکتر شدم در صورتی که نوشتن اون یادداشت اونروز برام حکم پرسه زدن تو خیالات رو داشت. دیروز تو اوج جنون به سر میبردم امروز هم همینطور.بنا به گفته ی ... من از دیروز تاحالا هیچ کاری نکردم چون جا به جاییم ۰ بوده.ولی من کلی چرت و پرت خوندم که فردا امتحانشو دارم.به این میگن اراجیف!!! پ.ن:ژاپنی ها هم بد نمیگنا!!! + نوشته شده توسط پریا در دوشنبه 3 دی1386 و ساعت
22:19 |
همه میگن افتان و خیزان زندگی.....ما که فقط افتانشو داریم میبینیم.....
همه میگن برابری شانس و بد شانسی.....ما که تو صفحه مختصات زندگی فقط بردار بدشانسی دیدیم..... همه میگن احساس خوشبختی در لحظه.....ما که زندگیمون تشکیل شده از یه سری لحظات شبیه هم..... همه میگن تجربه لذت بردن از زندگی در هر نفس.....ما که به تعداد نفسایی که ازش لذت بردیم نفسمون بریده..... + نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه 15 آذر1386 و ساعت
19:17 |
|
|