یادت هست آن زمان که به نگاه هم آویزان میشدیم و تاب می خوردیم تا آخر آسمان ... ماه را ، ستاره های فسقلی را ، همه را ، همه را رد می کردیم تا ... من می ماندم و تو و آن درخت سیب که فقط یک میوه داشت و من می خواستمش ...
یادت هست تو بزرگتر بودی ؟ یادت هست دستانم را در دستانت قفل میکردی ؟ یادت هست چشمانت را هدف نگاهم میکردی که «هوس» چیدنش را فراموش کنم ؟
یادت هست که آخر هم نگفتی چرا دیگر تاب نمیخوردیم ؟!
یادت هست که دیگر نبودی ؟!
یادت هست رفتی ؟!
پ.ن : که چی ؟!


